نونوچه
~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~
خانواده
مغازه دار كه متوجه پسرك شده بود كنجكاوانه اعمال پسرك را زير نظر گرفت و طوري كه پسرك متوجه نشود ،به مكالماتش گوش داد.
ظاهرا پسرك براي يافتن كاري در منزلي كه با آن تماس گرفته بود تلاش مي كرد تا صاحب خانه را كه يك خانوم بود متقاعد كند تا او را بعنوان خدمتكار استخدام نمايند.
پسرك پرسيد:خانوم مي توانم خوهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط منزلتان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: ما كسي را داريم كه اين كار را براي ما انجام دهد.
پسرك: خانوم من اين كار را با نصف قيمتي كه او انجام مي دهد براي شما انجام مي دهم.
زن در جوابش گفت: كه از كار آن فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:((خانوم من پياده رو و جدول جلوي خانه شما را هم برايتان جارو مي كنم،در اين صورت شما هر روز يك حياط تميز با چمنهاي كوتاه و پياده روي جلوي منزلتان تميز خواهد بود و خانه ي شما زيباتر جلوه مي كند))
مجددا پاسخ زن منفي بود.
پسرك گفت من شيشه هاي منزل شما را هم تميز خواهم كرد،در صورتي كه مرا به استخدام خود در بياوريد اما پاسخ زن بازهم منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي به لب داشت و برقي در چشمانش ظاهر شده بود ،گوشي تلفن را گذاشت و به آرامي از روي جعبه ي نوشابه پائين آمد ،مغازه دار كه صحبتهاي او را كاملا شنيده بود به سمت پسرك رفت و گفت: اي پسر ... از رفتارت خوشم آمده و به خاطر اين روحيه خاص و خوبي كه داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسرك تشكر كرد و گفت من شغل دارم و نيازي به اين كار ندارم.
مغازه دار به صحبتهاي او و آن خانوم اشاه كرد و گفت كه من شنيده ام كه چه اتفاقي افتاد و از شيوه برخورد تو و با توجه به عدم ياس تو در مقابل پاسخ منفي آن خانوم شگفت زده شدم و ديدم كه بعد از تلفن بسيار شاد و خوشحال شدي از اين رو بود كه پيشنهاد كاري را به تو دادم و قصد ترحم ندارم.
پسرك گفت: از شما ممنونم من فقط داشتم با آن تلفن عملكرد خويش را مي سنجيدم ، آخر من همان كسي هستم كه در منزل آن خانوم كار مي كنم .
شش بچه که همگي زير دوازده سال بودند، لباس هاي کهنه ولي در عين حال تميـز پوشيده بودنـد. بچه ها همگي با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همديگر را گرفته بودند و با هيجان در مورد برنامه ها و شعبده بازي هايي که قرار بود ببينند، صحبت مي کردند. مادر بازوي شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند مي زد.
وقتي به باجه بليط فروشي رسيدند، متصدي باجه از پدر خانواده پرسيد:« چند عدد بليط مي خواهيد؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بليط براي بچه ها و دو بليط براي بزرگسالان.»
متصدي باجه، قيمت بليط ها را گفت. پدر به باجه نزديکتر شد و به آرامي پرسيد:« ببخشيد، گفتيد چه قدر؟» متصدي باجه دوباره قيمت بليط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافي نداشت. حتماً فکر مي کرد که به بچه هاي کوچکش چه جوابي بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يک اسکناس بيست دلاري بيرون آورد و روي زمين انداخت. بعد خم شد، پول را از زمين برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازير مي شد، گفت:« متشکرم آقا.»
مرد شريفي بود ولي درآن لحظه براي اينکه پيش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از اين که بچه ها داخل سيرک شدند، من و پدرم از صف خارج شديم و به طرف خانه حرکت کرديم.
| Design By : Night Skin |

