تبليغاتX
نونوچه


نونوچه

~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~

وگاهی فراموشی ... تنها فراموشی ست مرحم دل پرنده ، دلی که عاشق است، دلی که مست است. ای کاش، ای کاش فراموشی به همین سادگی بود. به سادگی ادای کلمه ای ۲ یا ۳ حرفی یا که نوازش کودکی. و چه تلخ است فراموشی، تلخ تر از تماشای پرپر شدن شقایق، تلخ تر از غروب آفتاب.

فراموشی نوعی غروب است، غروب خورشید امید در دل عاشق، همچون نقطه ای سیاه در آخر خط عشق جایی که دیگر راهی نیست، دیگر امیدی نیست، دیگر نور نیست و دیگر هیچ چیز خوبی معنا ندارد.

هر چیزی که روزی تسلی بخش دل پرنده بود دیگر از بین رفته پس چاره چیست جز فراموشی!

N.Z

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:3 توسط نیلوفر| |

شلامدیگه تولد تموم شد منم میخواستم این دفعه یه آپ طنز بذارم اما وقتی که خودم حالم شدیدا گرفته ست چه جوری میتونم طنز بنویسم؟!

اینم یه شعر از کتاب اسیر فروغ به اسم رمیده:

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده ست این قلب پر سوز                          

                                          زجمع آشنایان میگریزم

                                          به کنجی می گریزم آرام و خاموش

                                         نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

                                         به بیمار دل خود میدهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

                                      از این مردم که تا شعرم شنیدند

                                     به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

                                     ولی آن دم که در خلوت نشستند

                                      مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را، بس کن این دیوانگی ها


آقا یکی بیاد یه لیوان آب بده دست این بدبختنگاش کنید! الان یه هفته ست که داره تو جشن تولد بالا و پایین می پره بد بخت خسته شد دیگه!ماشالله خیلی جو گیره هااااااااااصلا خوب نیست که آدم این قدر جوگیر باشه

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:9 توسط نیلوفر| |

شلامامروز تولد نگار خانمی بود تولدشو بهش تبریک میگم

دفعه پیش قول داده بودم بیام راجب این که فروغ قبل از مرگش میدونسته میخواد بمیره بنویسم خوب ایشالله که اون شعره تنها صداست که می ماند رو کامل خوندید و به معنی اش فکر کردید حالا شروع میکنم:

فروغ سال ۱۳۴۵ در اثر تصادف با سرویس یه مدرسه از ماشین پرت میشه بیرون و میمیره پس مرگش ناگهانی بوده و بر اثر مریضی و اینا نبوده که معلوم باشه قراره بمیره ولی خودش میدونسته که میخواسته بمیره به چند دلیل اولا توی کتاب آخرش یعنی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد همه ی شعراش یه جوریایی به مرگ ربط پیدا میکنن مثلا توی همون شعر تنها صداست که می ماند میگه: نهایت تمامی نیرو ها پیوستن است، پیوستن***به اصل روشن خورشید

یعنی همه میمیرن و هیچی باقی نیست همه میمرن و به اصل روشن خورشید یعنی همون خدا می پیوندن

یا توی شعر کسی که مثل هیچکس نیست میگه که خواب دیدم یه خوابی که توی بیداری بوده و قاضی القاضات و حاجت الحاجات یعنی همون خدا رو دیدم، دیدم که خدا میاد یعنی چی؟ یعنی فروغ حس کرده داره به خدا نزدیک میشه و شاید میمیره

غیر از اینا توی مقدمه ی کتاب آخرش مینویسه:

  • آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
  • آیا دوباره باغچه را بنفشه خواهم کاشت؟
  • و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

واسه چی فروغ شک داشته که دوباره میتونه این کار ها رو بکنه یا نه؟ چون که حس کرده مرگش نزدیکه. فروغ توی شعر پنجره میگه:

  • آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد، جوانی من بود؟
  • آیا دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
  • تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

این تیکه هم باز به مرگ مربوط میشه. فروغ توی شعراش آدم رو به پرنده تشبیه میکنه آخرین شعرش اسمش پرنده مردنی است اینه:

  • دلم گرفته است
  • دلم گرفته است
  • ******************
  • به ایوان میروم و انگشتانم را 
  • بر پوست کشیده ی شب میکشم
  • چراغ های رابطه تاریک اند
  • چراغ های رابطه تاریک اند
  • *********************
  • کسی مرا به آفتاب
  • معرفی نخواهد کرد
  • کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
  • پرواز را به خاطر بسپار
  •                      پرنده مردنی است

حالا خودتون قضاوت کنید به نظر من که فروغ از مرگش خبر داشته بازم شاید شما قبول نداشته یاشید

البته فقط فروغ نبوده که از مرگش خبر داشته خیلی ها قبل از این که بمیرن از مرگ شون خبر دارن معمولا آدمای خوب اینجوری هستن

ببخشید سرتونو به درد آوردم بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:11 توسط نیلوفر| |

  • چرا توقف کنم، چرا؟
  • پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
  • افق عمودی است
  • افق عمودی است و حرکت، فواره وار
  • *************************
  • چرا توقف کنم؟
  • همکاری حروف سربی بیهوده ست
  • همکاری حروف سربی
  • اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
  • من از سلاله ی درختانم
  • تنفس هوای مانده ملولم میکند
  • پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
  • *********************************
  • نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
  • به اصل روشن خورشید
  • و ریختن به شعور نور
  • طبیعی است
  • که آسیاب های بادی می پوسند
  • ****************************
  • صدا، صدا، تنها صدا
  • صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
  • صدای ریزش نور بر جدار مادگی خاک
  • صدای انعقاد نطفه ی معنی
  • و بسط ذهن مشترک عشق
  • صدا، صدا، صدا
  • تنها صداست که می ماند
  • ***********************
  • در سرزمین قد کوتاهان
  • معیار های سنجش
  • همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
  • چرا توقف کنم؟
  • من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
  • و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
  • کار حکومت محلی کوران نیست.


این شعر از آخرین کتاب فروغ فرخزاد که نامش ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می باشد استخراج شده است

می بینید چه خوب ادبی صحبت میکنمالبته این شعره همین قدر نیست من فقط بعضی جاها شو نوشتم. به نظر شما فروغ توی این شعر میخواد چی بگه؟

به نظر من میخواد بگه که برای رفتن یعنی همون مردن آماده ست و دلیلی برای موندن نداره شاید براتون این سوال پیش بیاد که مگه فروغ میدونسته قراره بمیره؟!

به نظر من آره میدونسته که قراره بمیره ایشالله دفعه ی دیگه که آپ کردم میگم چرا شما فعلا برید این شعرو کامل بخونید و معنی شو بفهمید بعدا میام راجب مرگ فروغ براتون توضیح میدم

فعلا بای

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:11 توسط نیلوفر| |

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید یک خیابان دراز است

که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی ست

که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر

با لبخندی بی معنی میگوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست

که نگاه من در نیمی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی ست که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوش بختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره میخوانند

روحش شاد و یادش گرامی باد

     

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:15 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin