تبليغاتX
نونوچه


نونوچه

~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~

وگاهی فراموشی ... تنها فراموشی ست مرحم دل پرنده ، دلی که عاشق است، دلی که مست است. ای کاش، ای کاش فراموشی به همین سادگی بود. به سادگی ادای کلمه ای ۲ یا ۳ حرفی یا که نوازش کودکی. و چه تلخ است فراموشی، تلخ تر از تماشای پرپر شدن شقایق، تلخ تر از غروب آفتاب.

فراموشی نوعی غروب است، غروب خورشید امید در دل عاشق، همچون نقطه ای سیاه در آخر خط عشق جایی که دیگر راهی نیست، دیگر امیدی نیست، دیگر نور نیست و دیگر هیچ چیز خوبی معنا ندارد.

هر چیزی که روزی تسلی بخش دل پرنده بود دیگر از بین رفته پس چاره چیست جز فراموشی!

N.Z

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:3 توسط نیلوفر| |

هدیه ای برای پدر

سالها پيش مرد فقيري همراه همسر و دختر3ساله اش زندگي مي کرد.شب کريسمس نزديک بود و دخترک در فکر تهيه هديه اي براي پدرش بود.يک روز پدر با درخت کريسمس کوچکي به خانه آمد.دخترک با ديدن درخت خوشحال شد اما بايد دست به کار ميشد،ديگر براي تهيه هديه خيلي دير شده بود.او کاغذ کادو طلايي رنگي برداشت تا جعبه اي درست کند.پدر با ديدن تکه هاي کاغذ بسيار عصباني شد و او رابه خاطر هدر دادن کاغذ کادو تنبيه کرد.صبح روز بعد دخترک هديهاي براي پدرش آورد.جعبه اي بود که با همان کاغذ کادو درست شده بود.مرد از رفتار تند ديروز خود،خجالت کشيد.جعبه را باز کرد،اما جعبه خالي بود.دوباره عصباني شد و در حالي که فرياد ميزد گفت:نمي داني نبايد جعبه خالي به کسي هديه بدهي؟
دخترک درحالي که اشک مي ريخت با نگاهي غمگين رو به پدرش گفت:پدر جان اين جعبه اصلا خالي نيست من آنرا پر از بوسه کرده ام.همه آنها براي توست.
پدر بيصدا در هم شکست.در حاليکه چشمانش پر از اشک بود دختر کوچکش را در آغوش گرفت و به آرامي گريست
...
مدتي بعد دخترک در يک تصادف کشته شد.از آن به بعد هر وقت پدر دلتنگ دخترکش ميشد،يک بوسه خيالي از جعبه بيرون آورده و عشق و احساس لطيف دخترکش را به ياد مي آورد
......
در حقيقت به هر کدام از ما به عنوان انسان،جعبه اي طلايي داده شده که پر از بوسه ها و عشق هاي بي قيد و شرط است،از خداوند،اعضاي خانواده،دوستانمان و
...
اين بهترين ثروتي است که وجود دارد و کسي نمي تواند با ارزش تر از آنرا داشته باشد.

۲ تا داستان دیگه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:0 توسط نیلوفر| |

بیشتر شهر ها حداقل 2 تا قبرستان رو دارن میدونین چرا؟

معمولا یکی از قبرستان ها خیلی ساده ست و قبرهاش به هم چسبیده و متراکم هستن این قبرستان برای اونایی که وضع مالی خیلی خوبی نداشتن و اون یکی قبرستان خیلی بزرگ تر و به قول معروف باکلاس تر و پر از دار و درخت و مقبره های خانوادگیه این قبرستان مال اونایی که وضع مالی خوبی داشتن

این چه دنیایی که حتی بین مرده ی پولدار و فقیرش این همه تفاوت وجود داره؟!

این دنیا رو کسایی ساختن که یه زمانی بودن و الان دیگه نیستن شاید حتی یک نفر هم توی این دنیا اسم شونو ندونه اما این رسم و رسوم نا جوانمردانه رو از خودشون به جا گذاشن و ما داریم کور کورانه از این رسوم بی معنی و اشتباه پیروی می کنیم

البته این رسوم خیلی هاشون درست هستن و باید باشن و باید از اونا پیروی کنیم اما خیلی ها شون از تصورات و اعتقادات اشتباه منشا می گیرن

ما دیگه اون انسان هایی نیستیم که قرن ها پیش زندگی میکردن و اجازه میدادن که دنیا اونا رو مثل برگی که توی رودخونه افتاده هر جا که دلش میخواد ببره ما میتونیم خودمون به این رودخونه مسیر بدیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط نیلوفر| |

دیوار شیشه ای ذهن

 

یه روز یك دانشمند یك آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.

 

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:31 توسط نیلوفر| |

شلاااااااامچطولید؟منم حالم خوبه امروز هم امتحان داشتیم سوالی هایی که طرح کرده بودن اصلا به درد نمی خورد حتی خودشون هم توی حل کردن سوالا مشکل داشتنبه هیچ سوالی هم جواب نمی دادنبچه های گرامی هم داغ کردن و برای اعتراض کتاباشون رو توی حیاط مدرسه پاره کردناز اون بد تر بعضی ها با کتاب هاشون موشک درست کردنالبته من از این بلا ها سر کتابم نیاوردم

این دفعه واستون یه مطلب درباره ی باور ذهنی میذارم که حالشو ببرید

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود .

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.

شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».

اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.

 

"نورمن وینست پیل"

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:21 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin