نونوچه
~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~
فراموشی نوعی غروب است، غروب خورشید امید در دل عاشق، همچون نقطه ای سیاه در آخر خط عشق جایی که دیگر راهی نیست، دیگر امیدی نیست، دیگر نور نیست و دیگر هیچ چیز خوبی معنا ندارد. هر چیزی که روزی تسلی بخش دل پرنده بود دیگر از بین رفته پس چاره چیست جز فراموشی! N.Z ۲ تا داستان دیگه در ادامه مطلب بیشتر شهر ها حداقل 2 تا قبرستان رو دارن میدونین چرا؟ معمولا یکی از قبرستان ها خیلی ساده ست و قبرهاش به هم چسبیده و متراکم هستن این قبرستان برای اونایی که وضع مالی خیلی خوبی نداشتن و اون یکی قبرستان خیلی بزرگ تر و به قول معروف باکلاس تر و پر از دار و درخت و مقبره های خانوادگیه این قبرستان مال اونایی که وضع مالی خوبی داشتن این چه دنیایی که حتی بین مرده ی پولدار و فقیرش این همه تفاوت وجود داره؟! این دنیا رو کسایی ساختن که یه زمانی بودن و الان دیگه نیستن شاید حتی یک نفر هم توی این دنیا اسم شونو ندونه اما این رسم و رسوم نا جوانمردانه رو از خودشون به جا گذاشن و ما داریم کور کورانه از این رسوم بی معنی و اشتباه پیروی می کنیم البته این رسوم خیلی هاشون درست هستن و باید باشن و باید از اونا پیروی کنیم اما خیلی ها شون از تصورات و اعتقادات اشتباه منشا می گیرن ما دیگه اون انسان هایی نیستیم که قرن ها پیش زندگی میکردن و اجازه میدادن که دنیا اونا رو مثل برگی که توی رودخونه افتاده هر جا که دلش میخواد ببره ما میتونیم خودمون به این رودخونه مسیر بدیم دیوار شیشه ای ذهن یه روز یك دانشمند یك آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه. دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. شلاااااااام این دفعه واستون یه مطلب درباره ی باور ذهنی میذارم که حالشو ببرید شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود . در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید. "نورمن وینست پیل"
دخترک درحالي که اشک مي ريخت با نگاهي غمگين رو به پدرش گفت:پدر جان اين جعبه اصلا خالي نيست من آنرا پر از بوسه کرده ام.همه آنها براي توست.
پدر بيصدا در هم شکست.در حاليکه چشمانش پر از اشک بود دختر کوچکش را در آغوش گرفت و به آرامي گريست...
مدتي بعد دخترک در يک تصادف کشته شد.از آن به بعد هر وقت پدر دلتنگ دخترکش ميشد،يک بوسه خيالي از جعبه بيرون آورده و عشق و احساس لطيف دخترکش را به ياد مي آورد......
در حقيقت به هر کدام از ما به عنوان انسان،جعبه اي طلايي داده شده که پر از بوسه ها و عشق هاي بي قيد و شرط است،از خداوند،اعضاي خانواده،دوستانمان و...
اين بهترين ثروتي است که وجود دارد و کسي نمي تواند با ارزش تر از آنرا داشته باشد.
ادامه مطلب
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
چطولید؟منم حالم خوبه
امروز هم امتحان داشتیم سوالی هایی که طرح کرده بودن اصلا به درد نمی خورد حتی خودشون هم توی حل کردن سوالا مشکل داشتن
به هیچ سوالی هم جواب نمی دادن
بچه های گرامی هم داغ کردن و برای اعتراض کتاباشون رو توی حیاط مدرسه پاره کردن
از اون بد تر بعضی ها با کتاب هاشون موشک درست کردن
البته من از این بلا ها سر کتابم نیاوردم![]()
| Design By : Night Skin |
