تبليغاتX
نونوچه


نونوچه

~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~

چه عروس خشنی!!!!!!!!!


یعنی چی؟!پس فردا باید بریم مدرسهفعلا باید تا ۹ ماه مثل اینخر بزنیم مخصوصا ما عزیزان بدبخت و فلک زده ی سمپادی

بازم قراره خاطرات شیرین جفت پا اومدن معلما تو دهن ما تکرار بشه! میدونین این کیه؟!به خودتون فشار نیارین چون شما نمی شناسیدش خودم میگم این خانم غفوریان معلم عزیز تر از جان منه که خیلی خوش تیپ و خوشگله ولی این جا توی عکس خوشگل بودنش معلوم نمی شه ولی این خانم خیلی بداخلاقه و خیلی ناجور اعصاب میزنه

منم روز اول که خانم غفوریان رو دیدم با خودم گفتم چه معلم خوشگلی ولی نمی دونستم که چه قدر بداخلاقه این خانم گرامی یه بار همچین جفت پا اومد تو دهن ما که فک مون پخش شد الان تازه رفتم فک مو درست کردم باورتون نمیشه خودتون ببینید

بر و بچز میگن معلوم نیست کدوم پسر بدبختی با این خانم غفوریان ازدواج کنهخدا به اون پسره صبر بدهاون عکس بالا هم آینده ی تیره و تار شوهر خانم غفوریان رو به تصویر میکشه

من دیگه بیشتر از این فک نمیزنم چون واسم ضرر داره پس فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:11 توسط نیلوفر| |

یه دختر وقتی یه بار از یه جوراب استفاده کرد دیگه ی فردا از اون استفاده نمی کنه اما یه پسر وقتی یه جورابی رو می پوشه حد اقل باید یه هفته تمام هر جا رفت از اون استفاده کنه چرا چون اگه جوراب رو دربیاره باید بشوردش ولی از جوراب شستن اصلا خوشش نمیاد

یه دختر وقتی جورابی رو که یه بار پوشیده در میاره اونو با نوک انگشتش میگیره و پیف پیف کنان میره تا بشوردش اما یه پسر به این زودی از جوراب هاش دل نمی کنه

حالا اگه این پسر مجبور بشه جوراباشو در بیاره اونا رو گوله می کنه میندازه روی مبل یا روی زمین حالا اگه یه مهمون بیاد خونه شون و دقیقا بشینه روی جوراب های پسر به روی خودش نمیاره اما وقتی که مهمون متوجه جورابای بو گندوی پسر بشه خجال میکشه  مجبور میشه جوراباشو بشوره

وقتی یه دختر جوراباشو می شوره به تمام قسمت هاش پودر میزنه و هر قسمت شو 5-6 بار با دقت میشوره ولی یه پسر وقتی جورابا شو میشوره همین طوری که جوراباشو گوله کرده یه کیلو پودر خالی می کنه روشون و فشار شون میده وقتی می بینه داره یه آب خیلی سیاه که بیشتر به نفت شباهت داره تا آب داره از جوراباش بیرون میاد اول تعجب میکنه اما بعدخوشش میاد و تا یه ربع همش جوراباشو فشار میده تا ازشون آب سیاه بیرون بیاد وقتی که دید آبی که از جوراباش در میاد دیگه سیاه نیست دست از شستن جوراباش بر میداره و به سمت حیاط راهی میشه بین راه یه کم آب جوراباشو میگیره و واسش مهم نیست که آب جوراباش میریزه روی فرش

تازه شاید از توی جورابش از ایناهم بیرون بیاد

وقتی این آقای پسر جوراباشو پهن میکنه تا خشک بشن جوراباش این قدر میمونه روی بند تا مامانش اونا رو جمع کنه اما یه دختر وقتی جوراباش خشک شدن اونا رو سریعا بر میداره و جفت میکنه بعدش میذاره سر جاشون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط نیلوفر| |

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید یک خیابان دراز است

که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی ست

که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر

با لبخندی بی معنی میگوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست

که نگاه من در نیمی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی ست که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوش بختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره میخوانند

روحش شاد و یادش گرامی باد

     

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:15 توسط نیلوفر| |

nyny

noonoocheh.blogfa.com

من خیلی نی نی دوست دارم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:49 توسط نیلوفر| |

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامبالاخره برگشتم اول از همه یه تشکر قلمبه میکنم از اونایی که ما رو توی این مدت فراموش نکردن یه تشکر کوچولو هم از اونایی میکنم که ما رو فراموش کردن بالاخره فراموش کردن هم کار سختیهبه تمامی دانشجویان ،دانش آموزان، معلمان، محصلین ، مدرسین و خلاصه همه ی اینا نزدیک شدن به اول مهر رو تسلیت میگم

یادش بخیر روز اولی که من میخواستم برم مدرسه ساعت ۶ صبح با خوش حالی بیدار شدم که برم مدرسه از ساعت ۶ به مادر گرامی گیر دادم که زود تر بریم مدرسه هر چی مادر گرامی می گفت الان زوده باید ساعت ۸ بریم اینجانب نمی فهمیدم و همچنان می گفتم که: زودتر بریم دیگه الان مدرسه رو می بندن

بالاخره ساعت ۷:۳۰ راه افتادیم که بریم اما چون من برای خرید مانتو مدرسه دیر اقدام کرده بودم و مانتو گیرم نیومده بود پارچه گرفته بودم و به یه خانم خیاط سفارش مانتو داده بودم این خانم خیاط هم نتونسته بود مانتو ما رو به موقع آماده کنه واسه همین ما روز اول مدرسه با بلوز و شلوار رفتیم مدرسه

هیچ وقت یادم نمیره که روز اول مدرسه بچه ها چه جوری به من نگاه می کردن آخه اون جا فقط من بودم که مانتو نداشتم. مثل بقیه ی مدرسه ها توی مدرسه ی ما روز اولی که کلاس اولی ها اومده بودن مدرسه همش گریه میکردن که مامان مونو میخوایم اما من داشتم به زور مامان مو میفرستادم بره خونه تا من برم تو کلاس بشینم شاید واسه شما این کار من عجیب باشه ولی به نظر من خیلی هم عادیه والا ما از موقعی که ۲ساله بودیم میرفتیم مهد کودک وقتی هم بر میگردم به دوران ۵-۶ سالگی ام یادم میاد که مامان گرامی ام صبح ساعت ۸ می رفت سر کار شب ساعت ۹ برمی گشت منم به جای مامان پرستار بچه اونم از نوع ۲۴ ساعته با طعم بداخلاقی داشتم 

الان که بزرگ شدم وقتی که به مدرسه فکر می کنم اشکم در میاد

میخواستم واستون یه داستان کوتاه بنویسم ولی چه کنم دیگه به جای داستان خاطره اومد حالا ایشالله دفعه بعد

فعلا بای

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:33 توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin