تبليغاتX
نونوچه


نونوچه

~*چه خوش است پرواز بی پروا به اصل آفرینش*~

شلاااااااامچطولید؟منم حالم خوبه امروز هم امتحان داشتیم سوالی هایی که طرح کرده بودن اصلا به درد نمی خورد حتی خودشون هم توی حل کردن سوالا مشکل داشتنبه هیچ سوالی هم جواب نمی دادنبچه های گرامی هم داغ کردن و برای اعتراض کتاباشون رو توی حیاط مدرسه پاره کردناز اون بد تر بعضی ها با کتاب هاشون موشک درست کردنالبته من از این بلا ها سر کتابم نیاوردم

این دفعه واستون یه مطلب درباره ی باور ذهنی میذارم که حالشو ببرید

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود .

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.

شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید».

اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.

 

"نورمن وینست پیل"

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:21 توسط نیلوفر| |

شلاااامبه سلامتی امروز اولین امتحان مو دادماگه بی دقتی نکرده باشم از ۱۹.۵ کمتر نمیشممن از اون آدمایی هستم که سر امتحان همیشه برگه شونو زود میدن ولی این دفعه برگه مو خیلی نگه داشتم یعنی جزو آخرین نفرایی بودم که برگه شونو دادنآخراش حوصله ی مراقب ها سر رفته بود همش میگفتن زود برگه هاتونو بدید چه قدر نگه می داریدیکی شون گفت که:اگه منتظرید بهتون ناهار بدیم خودتونو علاف نکنید ما اینجا به هیچ کی ناهار نمی دیم باید برید خونه تون ناهار بخورید

خب حالا واستون یه شعر می ذارم که مادر زیدان موقع جام جهانی واسه ی پسرش گفته:

الهي مادرت قربان رويت/****/ گل و توپ و زمين قربان مويت
« زيزوي» مهربان و كلّه طا سم/****/ تواي فرزند خوب و با كلاسم
توقبلاً باسرت گل مي نمودي/****/ لبم چون غنچه ي گل مي نمودي
چرا با كلّه خود جنگ كردي/****/ دل مادر پراز آژنگ كردي
مسلمان مظهر مهر و وفا هست/****/ دلش آكنده ازعشق وصفا هست
جواب كار بد اعمال بد نيست/****/ مسلمان ناجوانمردي بلد نيست
اگر آن مردك ايتاليايي/****/« ماتراتزي» ماليخوليايي
به تو با گفته اش توهين نموده// دلت را اين چنين پركين نموده
نبايد كله را بر سينه كوبي/****/ سرت را اين چنين با كينه كوبي
گمانم سينه را با توپ فوتبال/****/ گرفتي اشتباه باري به هر حال
توكه اسطوره ي فوتبال بودي/****/ براي تيم خود چون بال بودي
سرت همواره با توپ آشنا بود/****/ تمام ضربه هاي تو بجا بود
ولي اين ضربه ي آخر به سينه /****/ كه توآن را زدي با بُغض و كينه
تمام رشته ها را كرد پنبه/****/ اگرچه كفش زر گشتي برنده
دلم مي خواست جاي كفش زرين/****/ به جاي آن همه القاب سنگين
برنده مي شدي قلب طلايي/****/ درآن بازي زيباي نهايي
وزين الدّين من« جاويد» مي شد/****/ درخشان چون مه و خورشيد مي شد
« ماتراتزي» توهم در زندگانی/****/ بگیری کارت قرمز تا توانی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:10 توسط نیلوفر| |

شلاااااااااامهمین طور که میدونید اینجانب دانش آموزه و بدبخت هم چنین میدونید که فصل امتحانات داره شروع میشهپس اینجانب کمتر میتونه سر بزنه و یه مدتی باید وبلاگشو ول کنه به امان خدا پس از همه ی عزیزان خواهش میشه که توی این مدت منو فراموش نکنن

حالا واستون چند تا عکس می ذارم تا طرز استفاده از گوشی تاشو رو یاد بگیرید

      c.p 2

      c.p 3

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:21 توسط نیلوفر| |

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:53 توسط نیلوفر| |

 عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟!

توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره...

اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!!

ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!!

بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...!

البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه...

یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم!

ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!)

خوب، روز موعود فرا می رسه!

ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)

بعد از ناهار...!

لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر...

توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده( البته حتما روزهای قبل مد موهای زیادی رو دیده، یا از تو
fashion tv یا moda tv و... یا internet...اما هنوز به نتیجه ای نرسیده!!) آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!!

 


ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع می کنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه یا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!)

 

ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط نیلوفر| |

شلاااامنمیدونم چرا امروز این جوریههمش ضد حال میخورمصبح که توی مدرسه یه نامردی رفته بود به ناظم مون گفته بود که ما موبایل آوردیمبعدش ناظم گرامی اومد همه ی کیف هارو گشت و هر چی گوشی بود جمع کرد و با خودش برد البته گوشی من جون سالم به در برد و ناظم مون نتونست مال منو پیدا کنه

الان هم که یکی از مطالبی که توی وبلاگ جدیدی که با چند نفر دیگه درست کرده بودم نوشته بودم هم توی این جا ثبت شده بود هم توی اون وبلاگ جدیدهحالا مشکل اینجاست که نمیتونم حذفش کنمامیدوارم وقتی این مطلب رو ثبت کنم اون خودش پاک بشه

راستی آدرس اون وبلاگ جدیده اینه:http://www.noonoo-er.blogfa.com

فعلا بای

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط نیلوفر| |

شلااااااااام چه طولید؟بالاخره خدمت به دوستداران فیزیک تموم شد ومنم راحت شدمامروز یعنی ۱۴ اردیبهشت تولد سارا جونی دوست خوبم و یکی از طرفدارای کمرونه تولد شونو تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنمیه سوالی داشتم اگه میشه جوابمو توی نظرات تون بگیدمیخواستم بدونم که وقتی وارد وبلاگم می شید آهنگ لیلی واستون پخش میشه یا نه؟یا خیلی طول میکشه تا پخش بشه؟ یا تا دکمه (play)مدیا پلیر شو نزنید پخش نمیشه؟یا تیکه تیکه پخش میشه؟یا... 

خب یادتونه خیلی وقت پیش چند تا از آهنگای کمرون رو گذاشته بودم تا دانلود کنین گغته بودم بقیه شو بعدا میذارم ؟ حالا میخوام همه ی آهنگای آلبوم بردرلس کمرون رو به جز هنا و روما معمولی بذارم تا دانلود کنینآهنگا کیفیت شون 24kbpsهست و خیلی زود دانلود می شن تازه خودم آپلود شون کردم واسه هم مشکلی از نظر فیلترینگ ندارن

baroone

Henna Extended

ایرونیم

لیلی

مادرم

نینا نای

رما ریمیکس

سندی

تویی عزیزم

رما دنس میکس

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0 توسط نیلوفر| |

شلام شلام شلامعید شد و عید هم تموم شد و تولد کمرون هم گذشت اما هیچ خبری نه از آلبوم جدید نه از خود کمرون نشداین روزا خیلی سخته ام معلم فیزیک ام کلی ازم کار میکشه چون من هم خوش خط ام هم فیزیک ام خوبه الان ۲ روزه که توی خاک و خل دارم به جامعه دوستداران فیزیک خدمت میکنم

خب این بار واستون یه عکس باحال از شهرام کاشانی و محمد رضا گلزار می ذارمg&k

این عکسو از دوستم گرفتمگر چه از محمدرضا گلزار و شهرام کاشانی بدم میاد ولی وقتی این عکسو دیدم تعجب کردم که گلزار کنار شهرام کاشانی چی کار میکنه؟حالا شما بگید گلزار کنار شهرام کاشانی چی کار میکنه؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط نیلوفر| |

شلامداشتم وبگردی میکردم که این کاریکاتورو پیدا کردم دلم نیومد واستون نذارم

                     یانگوم

هر کی گفت این چه ربطی به هری پاتر داره

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 توسط نیلوفر| |

شلامامروز کلاس تشریح داشتم اونم تشریح قلب گوسفندمن که بهش دست نزدم ۲ تا از هم گروهی هام اونو باز کردن و تشریح کردن من فقط نگاه کردمیکی از بچه هامون که خیلی کثیفه دستشو تا ته میکرد توی آئورت قلبه

خب حالا بگذریم الان حالتون بهم میخورهچند ماه پیش داشتم توی گوگل دنبال یه عکس واسه آزمایشگاه شیمی میگشتم. چیز به درد بخوری پیدا نکردم اما به جاش این عکس زیر رو پیدا کردمگفتم واستون بذارم تا هم به قابلیت های گوگل پی ببرید هم یه کم بخندید مبارزه با سوسک

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط نیلوفر| |

شلاممن نیوشا یکی از نویسنده های این وبلاگ هستممیخوام براتون چند تا عکس ازjojoخواننده آمریکایی بذارم ولی فبل از این که عکسا رو بذارم درباره ی jojo یه کم واستون توضیح میدم:

 jojo یا joauna levesqe خواننده ی ۱۷ ساله ی آمریکایی در شهر بوستن به دنیا آمد او به وسیله ی مادرش که یک نوازنده پیانو بود به موسیقی کشیده شد.

او به ۲ سبک پاپ و R&B کار می کند او علاوه بر خواننگی به ترانه نویسی و بازیگری نیز مشغول است.او تا کنون ۲ آلبوم وارد بازار کرده است که آخرین آلبوم او The high road نام دارد

 jojo      jojo3             jojo2

برای این که بازم بیشتر با این خواننده آشنا بشید واستون یکی از آهنگاشو میذارم تا دانلود کنیدحجم اش خیلی کمه فقط۶۷۶ کیلو بایت

دانلود آهنگ Let it rain

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:2 توسط | |


Design By : Night Skin